واپسین سال پیش از سی‌سالگی- بخش سوم

مارس

ماه مارس رسیده و هوا عالی است. و بوی عطر بهارنارنج را همه جا می‌شود استشمام کرد. و در این ماه بود که رابطه‌ ما علنی شد و به قول فرنگی‌های نسل جدید، فیس‌بوک- رسمی (!) شد. و این خود سرآغاز حاشیه‌هایی بود. حاشیه‌هایی که تعدادی از آن‌ها قابل پیش‌بینی بود.

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن!

بخت دیدن یکی از بهترین دوستانم را داشتم که از دستش دادم. پ. عزیز سری به آمریکا زد و تقریبا قرار و مدارهای دیدار را گذاشته بودیم، اما آن‌قدر داستان از آریزونا نشینان برای ما درست شد که کار از دست رفت! و این دیدار فراهم نشد. نمی‌دانم که آیا مرا بخشیده‌ای یا نه. و نمی‌دانم که دیگر تو را خواهم دید یا نه. اما احتمالا تا پایان زندگی به آن ۳ روز فکر خواهم کرد….

aMUSEd

28995_10151364027323733_144275526_n

ماه مارس همه‌اش البته این‌گونه نبود. گروه میوز (Muse) سری به فینکس زدند و من هم رفتم کنسرتشان. یکی از کنسرت‌های پرشور و خوش آب و رنگی بود که رفتم. البته گروه میوز به این که برای اجراهایشان هزینه می‌کنند معروفند. آخرین آلبومشون رو اجرا کردند به اضافه‌ی چند تا از آهنگ‌های معروفشون مثل استارلایت. این کنسرت با این‌که هم انی تو سالن حاضر بود و هم من و همه خیلی دیگه از دوستانم اما من جدا از همه بودم و تمام کنسرت رو ایستاده دنبال کردم. البته که در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

سال نو هم قصه‌ای داشت. من خانه‌ی انی بودم و تقریبا تمام گله‌ی دوستان ایرانی خانه ما! نشستیم کمی و در مورد سال نو و سال تحویل و این‌که سال‌های پیشین را چگونه گذرانده بودم صحبت کردیم و من خوابیدم و انی سر سال تحویل مرا بیدار کرد و من مطابق خیلی دیگر از سال‌ها در ایران، با خیال راحت گرفتم خوابیدم . آخر قصه‌ی سال نو برای من این است که کنار مادر و پدر و برادرانم نیستم. انتخاب است دیگر، هزینه دارد. البته این هزینه دادن، درد هم دارد.

.

 

واپسین سال پیش از ۳۰ سالگی – قسمت دوم

فوریه:

ولنتاین مبارک!

آن‌چه هر روز بیشتر می‌شود مهر است اما رابطه فراز و نشیب دارد. دو هفته مانده تا روز ولنتاین و من در فکر این‌که چه ترکیبی می‌تواند مناسب باشد. عجله‌ای برای علنی کردن رابطه در بین دوستان ایرانی ندارم. آن‌ها که باید می‌دانند. بسیاری از دوستانم گمانشان بر عمر همچو گل است برای این رابطه و حق هم دارند، چرا که گذشته غالبا چراغ راه آینده است! اما من مدهوشم. به ندرت در زندگیم کسی بوده که این‌قدر سریع بشناسدم. مستقیم به روحم نگاه کند و از آن سوال کند. بی‌شک نخستین گام رسیدن به یقین شک است و تردید‌ها گاهی سایه می‌اندازند. من به تفاوت سن و فرهنگ و زبان می‌اندیشم و کمی برای همگی‌شان نگرانم، اما مهر به آتش درون پیوند می‌دهد و پل می‌شود تمام تفاوت‌ها را.

روز عشاق هم می‌آید و به خوبی می‌گذرد و زندگی هم‌چنان ادامه دارد. شناخت من از فرهنگ و زبان آمریکایی و اخلاق و ریزه‌کاری‌های رابطه کمی بیشتر می‌شود. گاهی گند هم می‌زنم البته! همچنان ز. کمک‌حال من است.

دیدار با بزرگان

فردای ولنتاین است با آنی می‌رویم کوه و من بلافاصله دوان دوان می‌روم تا به دیدار مارک رتنر (شیمی‌فیزیک‌دان) بزرگ بروم. دوست استاد راهنمای من است و برای ارایه‌ی سمینار به دانشگاه ما آمده. دانشگاه پر از شکوفه است و با هم کمی قدم می‌زنیم و سپس می‌رویم برای ناهار. کمی خاطره می‌گوید و مقداری هم سوال جواب می‌کنیم از باب تحقیق من. مرا پند می‌دهد که:

 مسئله را به سواد خودت تقلیل نده. همیشه نگاه کن برای حل مسئله‌ات چه چیزی لازم داری و اول آن را یاد بگیر و به موازاتش مسئله‌ات را حل کن.

ادامه دارد…

 

واپسین سال پیش از سی سالگی- قسمت نخست

ژانویه:

عشق تو نهال حیرت آمد/ وصل تو کمال حیرت آمد (حافظ)

آخرین ساعات سال ۲۰۱۲ است و من دست در دست عده‌ای غریبه و یک آشنا (مهرداد) در میان هیاهوی پیش از سال نو جایی در خیابان میل مشغول کردی رقصیدن هستم و جماعتی سرخوش هم دست در دست ما داده و کردی می‌رقصند (شبیخون فرهنگی زدیم بر این مستان و سرخوشان فرنگی). سرم گرم است و حالم خوش ولی دلم آرام ندارد چون‌که دیدگانم در شب یلدا دلارامی را دیدند که به همان گفتگوی نخستین، دل و دین را به یغما برد. سرما خورده بود و قرار بود اگر حالش مساعد بود او هم با دوستانش به میل بیاید. مدام تلفن همراهم را چک می‌کردم که ببینم چه خبر می‌شود و پیامی داد که ساعتی پیش از آغاز سال نو در فلان بار با دوستانش خواهد بود. وقتی وارد بار شدیم تقریبا بیست دقیقه تا نیمه شب و آغاز سال ۲۰۱۳ بیشتر باقی نمانده بود. آنی را دیدم و مرا به دوستانش معرفی کرد. آن شب رقصیدیم و بعد از آن یکدیگر را بوسیدیم و هر آن‌چه گفتنی بود گفتیم و این‌گونه شد که این سال برایم با مهر آغاز شد.

دیدار با یک دوست وبلاگ‌نویس قدیمی:

چند روزی می‌شود که رژیم گیاه‌خواری را شروع کرده‌ام. صبح اول ژانویه است و من هر چند چنان مستم از باده‌ی دوشینه، برای چند ساعت شانس هم صحبتی و قدم زدن با جیرجیرک و همسرش را دارم. انگار نه انگار که نخستین باری است که همدیگر را می‌بینیم. آدم‌های بسیار دلنشینی هستند و لازم نیست دنبال موضوع بگردیم برای گفتگو خودش راهش را باز می‌کند و پس از چندی نزدیک ساعت پروازشان می‌شود و خداحافظی می‌کنیم.

در آخرین ماه‌های سال قبل هم کلی وبلاگ‌نویس قدیم را دیدم در این ینگه دنیا. اما اساسا هنوز از ندیدن اعلی‌حضرت و بایرامعلی و نازی از دست خودم و چرخ گردون شاکی هستم.

که عشق آسان نمود اول، ولـــــــــــــــــــی …

سرما خورده‌ام حسابی و این یا سوغاتی یکی از دوستان همخونه‌ای عزیزم،‌آقای میم. ص.، است یا از برکت حضور موقتی یکی از دوستان تازه از ایران رسیده. خلاصه هیهاتی است در خانه. ۷، ۸ نفری در خانه هستیم و همگی هم از دم سرماخورده. با آنی بنا را بر این گذاشتیم که فعلا خیلی رابطه را عمومی نکنیم تا ببینیم که به کجا می‌رسیم. من در میان این هیاهو می‌خواهم ساعت‌ها تلفنی با او صحبت کنم اما حریم شخصی داشتن به این سادگی‌ها به دست نمی‌آید. گاهی در این سرما و با این سرماخوردگی می‌روم بیرون قدم می‌زنم و داگ‌ لرز (!)‌ می‌زنم اما می‌ارزد. و تقریبا یک روز در میان با ز. تلفنی حرف می‌زنم و و او آب آرامش است بر آتش دل که گاهی موجب اضطراب است.

باقی قصه‌ی این ماه آشناست. بهبود و فراغت از بیماری و چندین و چند بار بیرون رفتن و قرار گذاشتن‌ها و آسه رفتن‌ها و آسه آمدن‌ها و سال تحصیلی و شب‌ها را تا صبح در مدرسه ماندن و کار کردن در کنار یار مهربان. و لامروت زمستان سردی است امسال کمی عجیب و غریب. حتی برف هم آمد در این کویر ( بعد از ۱۰ – ۱۲ سال؟).

پرده‌ی پایانی ژانویه

آخرین روزهای ماه ژانویه است و من باز تنها هستم چون هم‌خانه‌ای راهی سفر شده. در آخرین روز رابطه‌ی من با یار مهربان با درخواست من و قبول او وارد مرحله‌ی تازه‌ای می‌شود و ما رسما دوست می‌شویم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!

ادامه دارد…

 

ماندلا

چنان با نیکو و بد سر کن که عرفی *

مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

به زندگی ماندلا از دوران راهنمایی علاقه مند شدم که واسطه اش هم روزی زادروزمان بود و یک فیلم سینمایی. بعدها بیشتر درباره اش شدم و دقیقتر شدنم در زندگی اش بر می گردد به اتفاقات پس از 88 و مبارزه بدون خشونت.

به احتمال فراوان اگر 1000 سال پیش به دنیا آمده بود امروز میلیون ها نفر پیروان این پیام آور بودند.

* عرفی شیرازی

 

The birth of the mad scientist:

+ You were talking math in your sleep last night.
me: I did? No way!! What was I talking about?
+ I don’t know. You were saying something like commutator something.
me: :O 😐 -_-

{Recently I am trying to solve equations involving a lot of commutators}

 

امروز یکی از روزهای خوب بود، چرا که امروز دیداری داشتم با دکتر گراهام فلمینگ پس از این که در سمینارش شرکت کردم.

فلمینگ کیست؟

گراهام فلمینگ استاد شیمی دانشگاه برکلی است و متولد 1949 میلادی است. روزهایی که در ایران بودم و روی خاستگاه حیات کار می‌کردم یکی از مهمترین دغدغه‌های دانشمندان آن حوزه این بود که آیا همسازی کوانتومی (که بسیار شکننده است) می‌تواند در سیستم‌های زنده برای مدت قابل قبولی برقرار بماند یا نه. تا این‌که این آقا مقاله‌ای چاپ کرد و نشان داد (به طور تجربی و با مدلسازی)  که در سیستم فوتوسنتز، فرایند‌های کوانتومی نقش دارند. خبر بسیار خوشحال کننده‌ای بود. و کلا خیلی مایل بودم که این پیرمرد را روزی ببینم.

اما امروز:

امروز پس از سمینارش یک دیدار خودمانی با وی داشتیم نکته‌ی جالب این شاید باشد که از بین 6 نفری که بودیم، 50٪ ایرانی بودیم 🙂
صحبت‌ها متنوع بود و من دو سوالی که مدت‌ها در ذهنم بود و دوست داشتم نظرش را بدانم از او پرسیدم. و پاسخ‌های جالبی گرفتم (پاسخ جالب نه قطعی، سوالات باز هستند).

در آخر جلسه گفتم می‌شود من از شما عکس بگیرم:

گفت:

جمله‌ای از گروچو مارکس هست که بامزه است:
” احترام راز موفقیت است، یاد بگیرید به طور دروغین هم که شده نمایشش دهید تا ایام به کام شما باشد.”1
بعدش گفت: تو این کلید رو فعلا داری :))

به هر ترتیب روز شلوغی بود و لذت بخش. فردا هم یک قرار ناهار با یک دانشمند شناخته شده‌ی دیگر دارم که آن هم برنامه‌ی خوشایندی خواهد بود اما هفته‌ی آینده را بسیار دوست خواهم داشت چون شیمی‌کوانتوم دان برجسته‌ای مهمان استادم خواهد بود که امیدوارم بتوانم اثر مثبتی بر رویش بگذارم!

20130207_180104

 

تازه از این‌ها گذشته استاد راهنمای عزیزم هم توضیح داد که چگونه تز من با کار این آقا

مرتبط هست و باعث شادی مضاعف بنده شد 🙂

1) می‌شود این‌جا را نگاه کرد 🙂

 

فلانی… زندگی شاید همین باشد

و آن حس خوشایندی که می‌توانم بوی تو را هم‌چنان حس کنم آن‌گاه که دستم را می‌بویم پس از آن که دست در دست هم قدم زدیم زیر باران در هوایی بهاری.

 

آغاز سال نو با شادی و امید

سال نو رو به همه‌ی هم‌وطنان عزیزم تبریک می‌گم

#جوزدگی‌ها

 

از تجربیات تازه و مگو

(این نوشته در محیط خوشایندی تجربه نشده! از خواندنش همراه با خوردن غذا اکیدا خودداری نمایید).

بعد از کمی برف‌بازی (در آریزونا، بله آریزونا!) رفتیم یک رستوران با رنگ و لعاب غذاهای جنوب غربی و مکزیکی. محیط رستوران زیبا بود و از دکورش خوشم آمد، کنار شومینه نشستیم. حس کردم که پیش از سفارش غذا و نوشیدنی باید یک سر برویم خدمت آقا (یا همان دستشویی)!

رفتیم و ایستادیم بالاسر یورینال (از آن مدل‌هایی که کمی پرایوسی دار هستند!) و شروع کردیم به کم کردن فشار رادیاتور که ناگهان در مستراح آن‌جا بانو سلین دیون شروع به خواندن کرد. آهنگ که فوق العاده بود و من چشمانم را بستم و آرامشی در آن لحظات تجربه می‌شد از جنس جنات ٍ تجری من تحت النهار! خلاصه تجربه‌ای بود از آن جنس تجربیات “یه حرفایی رو تو دنیا فقط یک مرد می‌فهمه”!

شاد زیید

 

ماشین حساب آقای ب و پهبادهای آمریکایی

مقدمه:

من مدت‌های عاشق خواندن وبلاگ آقای ب بودم. آقای ب یک گاهی ماشین‌حسابش را در می‌آورد و یک ضرب و تقسیم ساده انجام می‌داد تا نشان دهد گاهی می‌شود با یک دو دو تا چهار تا، سره را از ناسره سرند کرد. حالا خبری خوانده‌ام که دوست دارم ماشین حسابم را در بیاورم و یک ضرب و تقسیم ساده بکنم و ببینم دنیا دست کیست.

موضوع:

فرمانده‌ی سپاه گفته است که:

به نوشته ایرنا، وی همچنین با ذکر اینکه پهپاد اسکن ایگل “هواپیمایی کاملا تاکتیکی است” گفت: “ساعت پرواز این هواپیما قابل مقایسه با هیچ هواپیمای بدون سرنشینی نیست و یک فروند اسکن ایگلی که اخیرا توسط ایران در خلیج فارس فرونشانده شد، یک و نیم میلیون ساعت پرواز را پشت سر گذاشته بود.”

خبرگزاری فارس، همین نقل قول را به این صورت منتشر کرده که “این پهپاد کاملا تاکتیکی است و رکورد یک و نیم میلیون ساعت پرواز را پشت سر گذاشته است.” (بی‌بی‌سی)

با خواندن این خبر ما کمی دلمان حساب و کتاب خواست. فرموده‌اند که رکورد یک و نیم میلیون ساعت پرواز.

محاسبات و نتیجه‌گیری:

می‌دانیم که در هر روز بیست و چهار ساعت وجود دارد و در هر سال 365 روز. پس ما یک و نیم میلیون ساعت را تقسیم بر آن دو عدد می‌کنیم و ناگهان ماشین حساب چپ چپ نگاهمان می‌کند.

\frac{1.5*10^6}{(365*24)}=171.2

بله 171 سال است که این پهباد ساخت آمریکا پرواز می‌کند! این یعنی این هواپیما حدودا باید در سال 1841 ساخته شده باشد. به سراغ ویکی‌پدیا می‌رویم و نگاه می‌کنیم به تاریخچه‌ی پرواز. به نظر تنها وسیله‌ی هوانوردی ساخت بشر در آن دوران را یک انگلیسی ساخته باشد که تصویرش را در زیر مشاهده می‌کنید:

http://en.wikipedia.org/wiki/File:Stringfellows_flying_machine.JPG
ماشین پرنده

شاد زیید