غزل‌سراست دلم از چکامه‌ی نفست

و من میان دو تا بوسه باز زنده شدم
خزنده بودم و با بال تو پرنده شدم

که من همان دو عدد صفر ِ بی یکت هیچم
به فلسفه‌ی بغلت هم دکارت و هم نیچه‌ام

تو بی سبب همه آغاز را رقم زدی و
تو سرنوشت مرا از ازل قلم زدی و

که آتشی که مرا سوخت برق چشمت بود

هزار معجزه لبخند بعد خشمت بود

سرود و شعر و غزل، جمله عاشقت بودند
پرنده و من و دریا مراقبت بودند

خیال جمله سفرهای دور زنده شدند

به حکم بازی دل، علی برنده شدند

و استخوان من از شوق دیدنت شاد است
ز بند غم، دلم از دیدن تو آزاد است

 

خداحافظ ای همنشین همیشه

Saying Goodbye

خیالتان که به ناگه مثال باران شد

دوباره بغض شکست و دو دیده گریان شد

خیال رفتن من با هزارگونه امید

کلاغ قصه‌ی من هم به خانه‌اش نرسید…

هوار فلسفه‌ام زیر بار اشک پدر

هزار باره دروغی به نام شوق سفر

شکست بغض برادر درون آغوشم

طنین گریه‌ی مادر که مانده در گوشم

سفر به خیر و

نفس‌ها که در شماره شدند

و بندهای دل و

تارها که پاره شدند

اسیر دور من و تو، اسیر تقدیریم

به هر مکالمه با خانه، باز می‌میریم

به جبر بین بد و بد همیشه مختاریم

فراری از خود و از زندگی و از کاریم

سفر نبود و گریزی ز ناگزیری بود

قدیم‌ها پدران را عصای پیری بود…

پی‌نوشت:

آ- تیتر نوشته بندی است از ترانه‌ی سلام آخر که شاعرش اهورا ایمان است و احسان خواجه امیری آن را خوانده است.

ب- شعری که نوشتم داستانی دارد کوتاه…. پدرم متولد ماه مهر است…. زنگ زدم تولدش را تبریک بگویم و دوستان دور از وطن آن مدل بغض‌هایی که می‌کنیم و به روی خودمان نمی‌آوریم را می‌شناسند…. پدرم خوشحال بود اما ته صدایش آن لرزشی را داشت که شاید اگر گوشمان هم نشنودش، دلمان فرو می‌ریزد. یک ساعتی حرف زدیم و بعد تماس که قطع شد، این شعر را بلافاصله روی کاغذ نوشتم.

پ- ترانه‌ی دیگری هم که آمده و اگر در ایران هستید متاسفانه نمی‌توانید آن را ببینید کاری است از سلین دیون به نام خداحافظی غمگین‌ترین واژگان.

ت- تصویر از این‌جاست.

 

Quanta of life

The breeze gives high five to all the leaves, and they gently move, with elegance, to contribute to the symphony of the moon light.

The moon is playing peekaboo with the poet… Drenched in his thoughts, laying on the chair, contemplating.

The young poet was not the first hitchhiker in this universe, whom was excogitating the unraveled mystery of love.

O uncertainty, how shall we traverse in the right path with the correct momentum?

 

The book of questions 2

Does he who is always waiting suffer more

than he who’s never waited for anyone?

 

Sufre mas el que espera siempre

que aquel que nunca espero` a nadie?

 

The book of questions.
By: Pablo Neruda

 

The book of questions

Was it where they lost me

That I finally found myself ?

 

Fue adonde a mi me perdieron

que logre` por fin encontrarme?

The book of questions
By: Pablo Neruda
Translated by: William O’ Daly!

(THANKS!)

 

چه خوش نشسته‌ای ای یار سنگدل در دل

سلام! معجزه‌ای باش و مهربانی کن
تو پاسبان دلم شو، نگاهبانی کن
مرا ببخش که گویم چه کار باید کرد
هر آن‌چه بر دلت افتاد و آن‌چه دانی کن
بیا که بازی عمر و زمانه را ببریم
بیا در این معامله با ما و دل تبانی کن
نشسته‌ای تو به نقش ابد به لوح وجود
خدایگان دلم باش و جاودانی کن
سکوت می‌کنم و حرف جان چه بسیار است
سکوت بشکن و با ما تو هم‌زبانی کن

 

This is a rough translation of my latest poem:

Colors are all flying around
and how magical is the combination of dark and light
and a moved spirit will cause a heavy heart to move (beat)

Your hands are racing and I am all gone..
And an incredible movement runs in my vein and strings..

Let’s mix the differences and bring out the essence of humanity with the flow of emotions,
and make a piece from it. A piece that can serve as rainbow bridge that connects us
A rainbow that is the sign of the love that shines on my tears.

There is a peace in my head, your mystical notes has enticed my head and forced it into silence.
And our eyes are there to tell the story.

04/18/2012

 

ر ِنگِ رنگ در رنگ

رنگ در رنگ می‌آمیزد
و معجزه‌ایست ترکیب روشن و تیره.
روح است که باید به جنبش بیفتد
تا قلب ِ حتی فسرده هم به تپش افتد

دستانت می‌دوند و من می‌روم
و جوششی چنین شگرف
بر تار و پود وجود نازک من می‌دود

باید از سرنوشت چنین انتقام گرفت:
باید آمیخت تفاوت‌ها را
و جوهر آدمی را به قلیان احسان بیرون کشید
و از آن‌ قطعه‌ای ساخت که پیوند دهد
و پلی باشد که دوری‌ها را با
رنگین‌کمانی که حاصل تابش مهر بر بارش اشک است،
به الفت و هم‌آغوشی رساند.

سرم را درد فرا گرفته است بانو
و افسون نت‌های سحر‌انگیز تو
وادارش کرده به سکوت
آری، نگاه کافی است برای شرح ماجرا

18 آپریل 2012
اتاق تمرین- دانشگاه ایالتی آریزونا

تقدیم به میم که آغازگر “ما”ست.

 

سبزه‌ها را گره زدم اما… باکدام آرزو؟ کدام دلیل

سبزه‌ها را گره زدم به غمت
غم از صبر بیشتر شده‌ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده‌های در به در شده‌ام

سفره‌ای از سکوت می‌چینم
خسته از انتظار و دوری‌ها
سال‌هایی که آتشم زده‌اند
وسط چارشنبه سوری‌ها

بچه بودم و غیر عیدی و عشق
بچه‌ها از جهان چه داشته‌اند
در گوشم فرشته‌ها گفتند
لای قرآن “تو” را گذاشته‌اند!

ماه من بود و عشق دیوانه
تا که یکباره آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مرد و آرام، روی آب آمد

پشت اشک و چراغ قرمز‌ها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه‌ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم! اگرچه زرد شدم

وان یکادی که خواندم و خواندی
وسط قصه‌ی درازی‌ها
باختم مثل بچه‌ای مغرور
توی جدی‌ترین ِ بازی‌ها

سبزه‌ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می‌میرند
همه‌ی سال‌های بی‌تحویل!

(سید مهدی موسوی)

 

days like razors, nights full of rats

as a very young man I divided an equal amount

of time between

the bars and the libraries;

how i managed to provide for

my other ordinary needs is the puzzle; well, I

simply didn’t bother too much with that-

if I had a book or a drink then I didn’t think too

much of other things- fools create their own paradise.

Days like razors, nights full of rats
From: The last night of the earth poems
By: C. Bukowski