از نامه‌ها و ترانه‌های گمشده

سکوت را گم کرده‌ام و در میانش آوازم را. آوازی که باور خویش را، بر مهر گره زدم و عاشقانه نغمه‌ی بهار سردادم اگر چه خشکیده درختی بودم، طعم زمستان چشیده.

گیلاسی می‌خواهم که بیاویزم بر پشت گوش‌هایت و آرام نوازشت کنم بانو و بگویم…

دیگر حتی یادم نیست که چه می‌خواستم بگویم، که اضمحلالم را نظاره می‌کند روحم… روحی که جسمم را تنها گذاشت و من نفس کشیدم و از این سو به آن سو رفتم و لبخند زدم به هر غریبه‌ای، که من خسته بودم از نهنگ ۵۲ هرتزی بودن. من خسته بودم از این آواز خواندن‌هایی که هیچ‌کس نشنیدشان.

دروغ چرا… گاهی غریبه‌ای در میان دریای زندگانیم پیدا می‌شد و نگاه می‌کرد که من تلاش می‌کنم که حرف بزنم… دوست داشتم به زبان آدمیزاد با شما حرف بزنم اما کس را تاب دیوانگی این دل شیدا نبود. شیدایی‌هایم را برای تو آورده‌ام بانو. برای تو که اگر صدایم را هم نمی‌شنیدی از هزاران سو آن طرف‌تر اشکم را با چرخش قلمی از گوشه‌ی چشمم پاک کردی و آرام از من پرسیدی: کی اشکاتو پاک می‌کنه… شبا که غصه داری؟

تلخی نوشته‌ام را باور کن بانو… من شعر گمشده‌ام.

 

فلانی… زندگی شاید همین باشد

و آن حس خوشایندی که می‌توانم بوی تو را هم‌چنان حس کنم آن‌گاه که دستم را می‌بویم پس از آن که دست در دست هم قدم زدیم زیر باران در هوایی بهاری.

 

غزل‌سراست دلم از چکامه‌ی نفست

و من میان دو تا بوسه باز زنده شدم
خزنده بودم و با بال تو پرنده شدم

که من همان دو عدد صفر ِ بی یکت هیچم
به فلسفه‌ی بغلت هم دکارت و هم نیچه‌ام

تو بی سبب همه آغاز را رقم زدی و
تو سرنوشت مرا از ازل قلم زدی و

که آتشی که مرا سوخت برق چشمت بود

هزار معجزه لبخند بعد خشمت بود

سرود و شعر و غزل، جمله عاشقت بودند
پرنده و من و دریا مراقبت بودند

خیال جمله سفرهای دور زنده شدند

به حکم بازی دل، علی برنده شدند

و استخوان من از شوق دیدنت شاد است
ز بند غم، دلم از دیدن تو آزاد است

 

سال‌های آخر بیست سالگی 3

بازی‌های کودکی را به خاطر بیاور، آن‌هنگام که همه چیز جدی‌تر بود. آن زمتنی که رویاهایمان واقعیت داشتند و آرزوها، نه حسرتی فروخورده، که تصویری روشن بودند که گاه گاه آن را مزه‌مزه می‌کردیم و شیرینی‌اش تلخی هر اتفاقی را از کاممان می‌زدود، و هر حادثه‌ی ناگواری تنهای “سرشکستنکی” بود در میان بازی روزگار.

بازی‌های کودکیت را به یاد آر… آن‌روزهایی که دوستت دارم گفتن‌ها معنایی داشت به وسعت حقیقت و در آغوش گرفتنت آرام بود و ساده چون سپیده‌دم. یادت هست گرگم به هوا بازی کردنمان را… خاطرت می‌اید که از درب باغ آویزان بودی و من ایستاده بودم در کنارت (مثل همیشه) تا به محض افتادنت، تو را از زمین هم بربایم؟ عاقبت افتادی و خندیدیم و باقی منتظر بودند که رهایت کنم و به دنبالشان بدوم ولی ما آن‌ روزها محافظه‌کار نبودیم… آن روزها در بند حرف این و آن نبودیم، آن‌روزها سایه نبودیم… هر چه بودیم، “بودیم” ولی خودمان بودیم.

پی‌نوشت:

1- در آستانه‌ی سی‌سالگی یا سال‌های آخر بیست سالگی قسمت‌هایی هستند به ظاهر پراکنده از یک داستان….
2-سال‌های آخر بیست سالگی 2 و 1.
 

سال‌های آخر بیست سالگی 1

قصه‌ها ساده‌تر از آنی اتفاق می‌افتند که انتظارشان را داریم.

در زیر آسمان کویر نشستن، گرچه شکوه اساطیر را به یادت می‌آورد اما گاهی می‌تواند تنهایی در میان بی‌شمار دانه‌ی شن را به تو یاد آور باشد، شن‌هایی که با وزش بادی زیر پایت را خالی می‌کنند و اگر فرصتش را یابند تو را زنده به گور می‌کنند.

 

و چنین گفت دوست من ۲

وزیر علوم: اختلاط در دانشگاه‌ها مطابق با الگوی غربی است. 
دوست من: ایشالا کی مراسم حج رو تفکیک جنسیتی می کنید تا الگوش اسلامی شه!
 

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب…مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

بانو سلام…من خوبم!
سوال با غربت چطوری شما مرا به فکر فرو برد!
به این اندیشیدم که کجای جهان برای من دیار آشنا بوده… این‌جا را که به وضوح می‌دانیم دیار غربت است اما یادم نمی‌آید دقیقا کی وطن برایم خانه‌ی امن بوده و مقام ….
وقتی حتی چاردیواری خانه هم، که سال‌های سال کنج آرامشم بود، به واسطه‌ی نزدیکی به غوغای نیروهای ضربت و موتورهای پر سر و صدایشان دیگر گوشه‌ی دنج و خلوت همیشگی نبود.
وقتی در حریم امن و پاک خانه هم مدام در اضطراب هول حمله‌ی ناپاکان بود، که شبی، نیمه‌شبی بریزند و ببرند و بشکنند بدان سان که تاتار بر میراث فرهنگ ایرانی…
وقتی در همان خلوت زیبای دوران خوش کودکی و نوجوانی ، که دریا دریا رویا در سر می‌پروراندم، ناگاه مشغول مویه برای فلان رفیق در بند شدم.
وقتی شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم، چون شنیده بودم که حافظان امنیت شب‌ها برای بردن افراد می‌آیند و من برادری داشتم که در روزنامه‌ای که مغضوب شد کار می‌کرد…
نمی‌دانم اما گمان نمی‌کنم که آن‌جا دیار حبیب بوده باشد… غربتش همان بس که جاهلان چماق بر سر مادر ساده‌ی دور از سیاست من کشیدند… جاهلان که نه … حافظان مرزها و اصل‌ها (جرم مادر خرید نان بود فردای روز تعطیل).
بانو، دیار آشنا همان آغوش مادر بود و بس… و آن‌هنگام که گزیدم که زنده به دنیا بیایم، پذیرفتم که غریب باشم…
شاید زمانی آغوشی آشنا یافتم، امن که به سردی خاک نباشد… شاید.

 

تاریخ‌الشعرا ۲

خدا را ای رقیب امشب زمانی…زمانی دیده بر هم نه، بر هم نه… که من با لعل خاموشش نهانی… نهانی صد سخن دارم ..دارم 
(حافظ- شنگول- پس از هم‌خوابگی با همسر پیر فرزانه)
 

تاریخ‌الشعرا ۱

الا ای پیر فرزانه، مکن منعم ز میخانه\ که من در ترک پیمانه، دلی پیمان‌شکن دارم
(حافظ – جلسه‌ی الکاهولیک انانیموس)