از نامه‌ها و ترانه‌های گمشده

سکوت را گم کرده‌ام و در میانش آوازم را. آوازی که باور خویش را، بر مهر گره زدم و عاشقانه نغمه‌ی بهار سردادم اگر چه خشکیده درختی بودم، طعم زمستان چشیده.

گیلاسی می‌خواهم که بیاویزم بر پشت گوش‌هایت و آرام نوازشت کنم بانو و بگویم…

دیگر حتی یادم نیست که چه می‌خواستم بگویم، که اضمحلالم را نظاره می‌کند روحم… روحی که جسمم را تنها گذاشت و من نفس کشیدم و از این سو به آن سو رفتم و لبخند زدم به هر غریبه‌ای، که من خسته بودم از نهنگ ۵۲ هرتزی بودن. من خسته بودم از این آواز خواندن‌هایی که هیچ‌کس نشنیدشان.

دروغ چرا… گاهی غریبه‌ای در میان دریای زندگانیم پیدا می‌شد و نگاه می‌کرد که من تلاش می‌کنم که حرف بزنم… دوست داشتم به زبان آدمیزاد با شما حرف بزنم اما کس را تاب دیوانگی این دل شیدا نبود. شیدایی‌هایم را برای تو آورده‌ام بانو. برای تو که اگر صدایم را هم نمی‌شنیدی از هزاران سو آن طرف‌تر اشکم را با چرخش قلمی از گوشه‌ی چشمم پاک کردی و آرام از من پرسیدی: کی اشکاتو پاک می‌کنه… شبا که غصه داری؟

تلخی نوشته‌ام را باور کن بانو… من شعر گمشده‌ام.

 

Princess II- The sacred geometry.

And I found happiness in the tress of your hair and peace was nothing but the chaotic, playful looks of your eyes accompanied by your blissful smile and how incredible this harmonic piece was composed by the magic of your hands, princess.

The divinity should be reinterpreted in light of the profoundness of your eyes. The laws of geometry should be rediscovered, since they are baffled by the elegance of the curves that connect your neck to the softness of your body.

I will rewrite the stories. I will rewrite a new Romeo and Juliet where all the lovers will make the Utopia of joy.

O Sweetheart, in what part of the story you have enchanted me with your heavenly scent and what that kiss was, which intoxicated me for eternity (shall I be sober again?)!

I keep contemplating that doubtlessly there should be a poet sitting in a mystical mountain and that poet is in charge of writing my destiny…the destiny which takes me in to your arms… Goodnight Princess.

 

 

بانو نوشت دو- از قصه و آرامش

و من شادی را در میان پریشانی موهایت یافتم و آرامش چیزی نبود جز موج آشوبناک بازی نگاه تو با لبخند که چه شگفت‌انگیز بود این آیین پر شکوه، بانو. ابدیت را باید تفسیری دوباره کرد با بی‌نهایت چشمانت…
هندسه را باید دوباره شناخت، آن‌جا که انحنای گردنت با وقار به لطافت بدنت می‌پیوندد.

من قصه‌ها را دوباره می‌نویسیم بانو. مجنون این قصه به لیلایش رسید، اما دیوانه‌تر شد و لیلا هیچ چیزش عادی نشد و مجنون هیچ کارش از سر عادت نبود که مهر معجزه‌ایست فراتر از عشق. که مهر رنگی است گرم. و گرمی نگاهی است سرشار از شادی‌های کوچک و نرم.

عطر تو در کجای قصه مرا سرگردان کرد، به کدام بوسه من مست شدم و کدام شاعر خوش ذوق ترانه‌ی سرنوشت مرا نوشت که من در آغوش تو آرام شدم، بانو.

شبت خوش….

 

بانو نوشت- نخست

تو شاید از من بهراسی آن‌گاه که من بی‌وقفه برایت ساعت‌ها از این‌که به هزاران طریق دوستت دارم سخن می‌گویم. تو شاید از این بترسی که مبادا تند می‌رویم و مبادا اندیشه را مغلوب قلب می‌کنیم. اما من گذشته‌ام از این معادله‌ها و معامله‌ها بانو.
من با چشمانی باز پرواز می‌کنم برفراز آشیانه‌ی فاخته، که مهر مرا بال و پری است که شوق ابدی من برای پرواز را زنده می‌کند. من  مهر را تجربه‌ می‌کنم و تنها هراسم از این است که مبادا این بال و پرم بسوزد به آتش دوری یا عادت. که عادت آفت جاودانگی و روانی طبع است.

بانو، قرار بود شادتر باشم به مداومت دیدارت ولی پرده‌ی ناخوشنودی هر خداحافظی، برق را از دیدگانم ربوده است. بانو مرا تنگ در آغوش بگیر که امن آغوشت مرا جانپناهی است در برابر فسردگی و سکوت سرد زمان.

دستت را به من بده و بگذار به بوسه‌ای، مرگ را به سخره بگیریم که آرام جانی این پیر درد‌آشام را.

 

خیابان بسیار درخت

 در میان خیابان‌های پر درخت قدم می‌زنم، با گام‌هایی از جنس پرسه. ذهنم را میان لبخند تو و جمله‌های سونات مهتاب قسمت می‌کنم. فکرم ساکت است و چشمم بازی نسیم پاییزی با انفجار رنگ‌هایِ گرمِ برگ‌ها را دنبال می‌کند و این بداهه‌ نوازی بی‌بدیل طبیعت مرا مفتون و غرق در امیدواری و شعف می‌کند.

حالا قدم‌هایم تندترند و گفتمانی بی‌هیاهو میان من و نفسم جاری است و در جایی دور -در انتهایِ وجود – ضرب‌آهنگِ  حیاتیِ ضربان قلب که پیچیده در دالان پر پیچ و خم رگ را نیوش می‌کنم و مردد می‌مانم که آن صدایِ تازه‌یِ مستور در میان روزمرگی‌های دایمی قلب پرکارم از چیست؟

 به کدام ترانه دست‌آویز شوم که کمی از ناگفته‌ها را بیرون بریزد. کدام فریاد را هم‌صدا شوم که سبک‌تر شود این نغمه‌سرا دلِ پر امید، که روزگاری است راهش را ز شورشگری جدا کرده و عزلتی گزیده که از گزند به دور باشد.

همان دلی که چشیده‌ است طعم خوش آشنایی‌های عاشقانه را و شکسته است و شکانده است بارها، و بار گرانی را به دوش کشیده است در پس سال‌ها. روزگاری جوانی بود و طاقتِ کشیدن این بار. حال دیگر موسمِ عاقبت‌اندیشی است، شاید.

 

در آستانه‌ی سی سالگی

به افق های پر باران خیره می‌شویم، بی‌ان‌که به یاد آوریم که آن‌چه ما را بارانی کرده، دوست داشتنی می‌نمود آن‌گاه که آغوشش ماوایمان بود.

به افق‌های پر بارانی که تنها در پی سال‌های خشک‌سالی بی‌انتها نویدبخش آرامش‌اند.

آرامشی توفانی… آرامشی که فرو می‌ریزد به امواج سهمگین، غم را و سیلی غرور شکن که با گسستن بند دلت حس سبکی می‌دهد و تو از پس دیدگانی تر، به شکست نور، چهره‌ی روشن و شادان آفتاب را می‌بینی.
مهم آن است که نترسید، و هراس نداشت از درآمیختن شادی و غم و چون  روزگار کودکی، آن‌گاه که زمین می‌خوردیم و زخمِ روی زانو واقعا دردناک بود، کمی وحشت‌زده سر را بالا می‌گرفتیم و بلند می‌شدیم و دیگر همه چیز یادمان می‌رفت و می‌دویدیم به سوی زمین بازی (شاید حتی کمی لنگ‌لنگان) و شادی را با تمام وجود در بر می‌گرفتیم، که آن‌ روزها تنها یک واقعیت را می‌شناختیم و گاه به مدد خیالات رنگارنگ به سویش می‌شتافتیم.
آن روزهای پر حادثه برایمان تنها یک رنگ داشت و آن رنگ گرم بود و گرمایش بی حساب بود به سان آفتاب. به سان آفتابی که می‌تابید هر روز و به یادمان می‌آورد که جهت راستین زندگی تنها رسیدن به روشنی و روشنایی است و چرخ چرخان و رقص ‌کنان به سوی گرمایی شادی بخش رفتن. آن روزها ذره‌ای بودیم که راه را خوب می‌شناخت.

حسرت را کم‌کم آموختیم. حسد را یادمان دادند و مرعوب شدیم که تمرین کنیم ناراستی را. اما دیگر از غم نخواهم نوشت و ترجمانی تازه خواهم کرد حوادثی را که تلخ می‌نامیم.

 

برای دختر زاده نشده‌ام

سخنگوی کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس تأکید کرد: همچنین طبق مصوبه کمیسیون، صدور گذرنامه برای خانم‌های مجرد زیر 40 سال با موافقت ولی قهری وی و در غیر این صورت با حکم حاکم شرع امکان‌پذیر است. (1)

 دقیقا ولی قهری یعنی چه؟ 🙂

تا امروز قانون به این شکل بوده که دختر و پسر تا قبل از رسیدن به سن هجده سالگی هنگام گرفتن گرفتن گذرنامه احتیاج به گرفتن اجازه از پدر و یا پدر بزرگ پدری ( ولی قهری) داشته‌اند و دارند ولی پس از این سن دیگر نیازی به کسب اجازه نیست. در ضمن به پدر و پدربزرگ و جد پدری و .. می‌گویند ولی قهری چون شما هیچ اختیاری در انتخابشون نداشتی!

حالا این طور که سخنگوی کمیسیون امنیت ملی می‌گه، در کمیسیون مصوب شده که اگر شما خانم هستی و ازدواج نکردی تا چهل سالگی باید دختر کوچولوی بابا و بابابزرگت بمونی.

چرا در باب این خبر باید نوشت؟

نخستین مطلب این است که چرا این موضوع در کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی طرح شده؟ این شاید برای عده‌ای مهم باشد ولی برای من از اهمیت اولیه برخوردار نیست.

دلیل اصلی نوشتنم این است که در میان هم‌نسلان خودم و از آن مهم‌تر در میان افراد تحصیل‌کرده من مشکلی بزرگ به نام سنت‌زدگی را می‌توانم به وضوح ببینم. و به گمانم در جامعه بیشترین اسیب از سنت‌زدگی ما را هم از قضا زنان دیده‌اند.

سنت رایج در جامعه‌ی ایرانی (اوضاع در دیگر جوامع خیلی هم بهتر نیست)، مردسالاری است. مردسالاری به واقع چیزی به جز خودخواهی درونی جامعه‌ی مردانه نیست. این که حاضر نیستیم  از حقوقی که به ناحق (و البته در گذر تاریخ) به مردان داده شده، دست بکشیم.

نیاز به پرداختن به این مسایل زمانی برایم روشن شد که این مشکل را در جامعه‌ی آکادمیک ایران به دفعات دیدم. از نگاه سنتی یا ابزاری اساتید به زنان تا برخورد دانشجویان با کمپین یک میلیون امضا. باید بیشتر فکر کنیم و تلاش کنیم ریشه‌های سنت‌گرایی را در لابه‌لای اندیشه‌های مردنمان پیدا کنیم و سرند کنیم باورهای بی‌پایه را.

پی‌نوشت:

2- با تشکر از پ. ر. برای توضیحات جامع و گفتگویش در باب ریشه‌های مشکلات زن در ایران.
 

در آستانه‌ی سی‌سالگیــ/م/ت/ش

بی‌آن‌که لحظه‌ای به غم بیاندیشم، آزادی را در میان زندان بازوانت یافتم.

و من رها بود در میان زنجیره‌ی گیسوانت بانو. آن‌گاه که نخستین بار آموختم غرق شدن را در اقیانوس آرام دیدگانت.

و عجب آن‌که مرا لحظه‌ی فراموشی و بی‌خویشی فرا گرفت

و ناگاه لبریز از وجود شدیم، به لحظه‌ی دلنشین فراموشی.

پی نوشت:
ترجیح می‌دادم که نوشته‌ی بالا را به همان صورت رهایش می‌ساختم. اما کلیدش را هم در زیر می‌آورم 🙂

 + بی‌آن‌که لحظه‌ای به غم بیاندیشم، آزادی را در میان زندان بازوانت یافتم.

– و من رها بود در میان زنجیره‌ی گیسوانت بانو. آن‌گاه که نخستین بار آموختم غرق شدن را در اقیانوس آرام دیدگانت.

+ و عجب آن‌که مرا لحظه‌ی فراموشی و بی‌خویشی فرا گرفت

 + – و ناگاه لبریز از وجود شدیم، به لحظه‌ی دلنشین فراموشی.

 

در آستانه‌ی سی‌سالگی 4- بانو

از غم زیاد گفته‌اند، درد زیاد کشیده‌ایم که روزگارمان طعم تلخ تمام واژگان تاریخ سیاسی را به ما چشانده است.

از دوری برایت نمی‌گویم، از روزهای بی‌قراری و شب‌های بی خوابی سخنی‌نخواهم گفت، از شادی خواهم نوشت و شعف خواهم سرود… مگر این تغییر آهنگ، قضا را دگرگون کندو آسمان را بار دیگر نور فرا گیرد.

با حافظه کلنجار رفتن عاقبتش دیوانگی‌ است، نه فراموشی. تلاشی بی‌ثمر است ساعت‌ها دست و پا زدن میان خاطره‌ای که از بویت دارم. هر چند (حتی برای لحظه‌ای) طعم خوش لبانت را به خاطر بیاورم آن‌گاه که بی‌هوا تو را در زیر درخت بوسیدم بی‌ان‌که نه تو منتظرش باشی و نه من. و این‌معجزه‌ی آسمان است و کمربند شکارچی که تمام زمستان را بالای سرمان می‌چرخد.

یادت هست کدام ستاره را به نامت زدم؟ به خاطر داری هنوز که گفتم قلب العقرب زندگی من در زمین است؟ و تو چه مانند آن بود که گرچه درخشان و لب سرخ ولی غروبت نزدیک بود. غروب کردی و از افق دیدگانم ناپدید شدی… ستاره‌ی من کدام بود بانو؟

 

سال‌های آخر بیست سالگی 3

بازی‌های کودکی را به خاطر بیاور، آن‌هنگام که همه چیز جدی‌تر بود. آن زمتنی که رویاهایمان واقعیت داشتند و آرزوها، نه حسرتی فروخورده، که تصویری روشن بودند که گاه گاه آن را مزه‌مزه می‌کردیم و شیرینی‌اش تلخی هر اتفاقی را از کاممان می‌زدود، و هر حادثه‌ی ناگواری تنهای “سرشکستنکی” بود در میان بازی روزگار.

بازی‌های کودکیت را به یاد آر… آن‌روزهایی که دوستت دارم گفتن‌ها معنایی داشت به وسعت حقیقت و در آغوش گرفتنت آرام بود و ساده چون سپیده‌دم. یادت هست گرگم به هوا بازی کردنمان را… خاطرت می‌اید که از درب باغ آویزان بودی و من ایستاده بودم در کنارت (مثل همیشه) تا به محض افتادنت، تو را از زمین هم بربایم؟ عاقبت افتادی و خندیدیم و باقی منتظر بودند که رهایت کنم و به دنبالشان بدوم ولی ما آن‌ روزها محافظه‌کار نبودیم… آن روزها در بند حرف این و آن نبودیم، آن‌روزها سایه نبودیم… هر چه بودیم، “بودیم” ولی خودمان بودیم.

پی‌نوشت:

1- در آستانه‌ی سی‌سالگی یا سال‌های آخر بیست سالگی قسمت‌هایی هستند به ظاهر پراکنده از یک داستان….
2-سال‌های آخر بیست سالگی 2 و 1.