خداحافظ ای همنشین همیشه

Saying Goodbye

خیالتان که به ناگه مثال باران شد

دوباره بغض شکست و دو دیده گریان شد

خیال رفتن من با هزارگونه امید

کلاغ قصه‌ی من هم به خانه‌اش نرسید…

هوار فلسفه‌ام زیر بار اشک پدر

هزار باره دروغی به نام شوق سفر

شکست بغض برادر درون آغوشم

طنین گریه‌ی مادر که مانده در گوشم

سفر به خیر و

نفس‌ها که در شماره شدند

و بندهای دل و

تارها که پاره شدند

اسیر دور من و تو، اسیر تقدیریم

به هر مکالمه با خانه، باز می‌میریم

به جبر بین بد و بد همیشه مختاریم

فراری از خود و از زندگی و از کاریم

سفر نبود و گریزی ز ناگزیری بود

قدیم‌ها پدران را عصای پیری بود…

پی‌نوشت:

آ- تیتر نوشته بندی است از ترانه‌ی سلام آخر که شاعرش اهورا ایمان است و احسان خواجه امیری آن را خوانده است.

ب- شعری که نوشتم داستانی دارد کوتاه…. پدرم متولد ماه مهر است…. زنگ زدم تولدش را تبریک بگویم و دوستان دور از وطن آن مدل بغض‌هایی که می‌کنیم و به روی خودمان نمی‌آوریم را می‌شناسند…. پدرم خوشحال بود اما ته صدایش آن لرزشی را داشت که شاید اگر گوشمان هم نشنودش، دلمان فرو می‌ریزد. یک ساعتی حرف زدیم و بعد تماس که قطع شد، این شعر را بلافاصله روی کاغذ نوشتم.

پ- ترانه‌ی دیگری هم که آمده و اگر در ایران هستید متاسفانه نمی‌توانید آن را ببینید کاری است از سلین دیون به نام خداحافظی غمگین‌ترین واژگان.

ت- تصویر از این‌جاست.

 

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

وقتی در یک قاب تمام دوستانت باشند و تو بیرون آن قاب نشسته باشی، فقط دلت می‌خواهد تصنیف پایانی آلبوم به یاد عارف را بگذاری و ته دلت بخوانی که:
بنشین به یادم شبی،
تر کن از این می لبی
که یاد یاران خوش است..

 

دلتنگی که عنوان نمی‌خواهد

مادر همیشه می‌گوید: از دور می‌بوسمت
چیزی از این غمگین‌تر نیست…هست؟

 

پاسخ به تاریخ

کلیرنس مثل چک آخر می‌ماند… تا قبلش باورت نمی‌شود که واقعا باید راهی شوی، باور نمی‌کنی که دیگر دیدار‌های به شماره افتاده و هم‌نفسی‌ها به زودی قفسی می‌شوند برایت که گاه و بی‌گاه به کنجش بنشینی و کز کنی و اسیر بماند بخشی از وجودت میان میله‌هایش… میله‌هایی که نه توان شکستن و گسستنشان را داری و نه عقل حکم می‌دهد به تازه کردن دیدارها

در چنین روزی من تمیز شدم…یک لحظه آرامش و راحتی خیال و ناگهان دنیا پیش چشمم فرو ریخت… ناگهان خداحافظی کردن با مادر و پدر و برادر دیگر یک کابوس نبود که حقیقتی بود نه چندان دور… خوب یادم هست که گلویم فشرد… به هر ضرب و زوری بود دقیقه‌ای تلاش کردم و بغض را فرو خوردم… وقتش بود که خبر خوش را به خانواده برسانم… به مادر طبقه‌ی بالا بود و از من نگران‌تر… خبر را به او دادم…در آغوشم کشید… همان آغوشی که فراتر از تصورم دلتنگش هستم…سه بار مرا بوسید و من سر بودم و من دیگر دقایق برایم معنای دیگری داشتند. من پایین رفتم، پدر پای اخبار بود خبرش کردم بلند شد مرا بغل کرد و فشرد و بغض کرد… او بغض کرد و من شکستم…من آن‌جا شکستم و این سرنوشت سرگردانی هم‌نسلان من است… دیگر همه به یک چیز می‌اندیشیدیم بی‌انکه بر زبان آوریم! به وضوح فرار می‌کردیم از این شمشیری که بالای سرمان چرخ می‌خورد تا بگسلد این جان‌های در هم‌تنیده را…(هنوز دهانم تلخ می‌شود از مرور خاطراتش)…ء

همان روز قبل از سفر سلمانی رفتم… پیاده گز کردم اطراف خانه را…و من همان روز به رسم ایلاتی‌های فرزند مرده تصمیم گرفتم که یک سال به سوگ این معامله بنشینم و موی را پیرایش نکنم… و چنین کردم…من امروز موی خویش را به دست مشاطه‌گر سپردم ولی

چون لاله می‌مبین و قدح در میان کار

این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

هفدهم دسامبر دوهزار و یازده… 4 صبح

پ.ن: کامتان را اگر تلخ کردم ببخشاییدم که سالی سوالتان را بی‌جواب می‌گذاشتم و شایسته دیدم که بنویسم این خط را هم به رسم آن‌که بماند برای دلم و هم جوابی برای دوستان
دوستانی هستند که می‌خواهم بدانند که ممنونشان هستم… نامشان را نمی‌آورم هر چند می‌دانم که می‌بینند این مرقوم را

 

بعضی چیزها

بعضی چیزها قرار نیست عادی شوند… قرار نیست کمتر دردت بیاید… قرار نیست فراموش کنی

زهرخند‌هایی که می‌زنم در پایان هر بار صحبت با تو…و بی‌قرار می‌شود این روح تنها، به دیدار بی‌تابی تو، که هنوز تازه است… که هنوز زخمت خون‌چکان است و هنوز هم من پاره‌ی تنت هستم که جدا افتاده‌ام در آن‌ گوشه‌ی جهان و تنها دلخوشی تو این است که خوش‌داری که مرا خوش انگاری… و من معامله‌ی تلخ زندگی را به جان خریدم و برای نبودن در گوشه‌ی تاریک و هراس‌انگیزی که وطنش می‌نامیم، ناچار شرنگ هجرت نوشیدم که آزاد شوم از بند‌هایی که هم روح و  جان و خیالم را به زنجیر کشیده بودند… آزاد شدم ولی مبتلای به افسون دوری… و مجبور به صبوری بر غم هجران

و افسوس که روح دوم من تو بودی و در نبودت شوق پرواز را ز کف دادم… و تو هنوز چشم امیدت به شادی‌های من است

معامله‌ی تلخی بود، مادر….إ