دختر همسایه

سلام دختر همسایه باد می‌آید
ز خانه‌ی تو بسی بانگ شاد می‌آید
نترس! این که شنیدی صدای فریاد است
صدای خسته‌ی این دل، که رفته از یاد است
صدای پنجره‌ی رو به بیرون است
صدای نعره‌ی مردی نشسته در خون است
سلام دختر همسایه، یادِ دیروزم
به یاد سرو چمان و به یاد نوروزم
به یاد یار به زندان و یار خاموشم
به آتشی که درون من است می‌جوشم
و اشک سلسله‌ی این دل خراب من است
سکوت  کرده‌ام و مرگ او جواب من است
سلام دختر همسایه گوشمان کر نیست
شهید کردن مادر، جواب مادر نیست
سلام دختر همسایه قصه‌ام تلخ است
چو زهر کام من از درد و غصه‌ام تلخ است

 

White cloud

A tiny piece of cloud is hanging in the blue pool of the sky.
And the poet is passing by,
drenched in the deepest oceans of forms and meaning,
and lost between the lines of translation…

04/24/2011
3:20 PM

Photo

 

شعر

خواب بد من دیده‌ام تعبیر چیست
یا رب آخر قصه‌ی تقدیر چیست
بحر اندر بحر در آغوش او
اشک می‌ریزم، بگو تفسیر چیست
با دو صد شادی در این دنیای دور
باز هم یاد وی‌ام، تقصیر چیست
روزهایم چون تو را غمگین کنند
سربلندیشان به جز تحقیر چیست
فوج غم‌ها را شود از یاد برد؟
مادرم بازی این تقدیر چیست؟
 
ای ماه‌رو که تو را تاج خور هست
در تو دو‌صد نشان ز بهشت و ز حور هست
در چشم، هم اثر از بحر و هم سما
بر سر هم آبشار طلا‌رنگ ِ نور هست
در آن صدا که کند شور‌ها به پا
پژواک شادمانی و قدری غرور هست
کلکم۲ به دست و دلم جای دیگر است
آری سحر نویدبخش دل سوت و کور هست
باشد که بینمت آخر کنار خویش
فعلا سعادتم از راه دور هست!
«شخص» آشناست با سخن عشق، دلبرا
در آتش است و ورا۳ دل، صبور هست…
۱- خور: خورشید
۲- کلک: قلم (مجازا قلم و گرنه که نی تو خالی را می‌گویند).
۳- ورا: او را
 

1386

ترک آینه از ناله‌ی بی‌گاه من است
گریه بید از این نغمه‌ی جانکاه من است
جای اشک است که من بین شما می‌خندم
حیله‌اش ایده‌ی آن نیمه‌ی روباه من است
یاری از دوست چه خواهم چو قلم نزد من است
قلمم، هر قدمم هم دل و همراه من است…
۱۹ اسفند ۲ بامداد
—————–
این جوان در کف خود سرخی ـ سیبی دارد
ثابت جاذبه در عشق، ضریبی دارد
مدتی هست که در روی تو دقت کردم
ماه با آه چه پیوند غریبی دارد!
گفته از من نه و انگار بزرگان گفتند
زندگی هر ورقش، شیب و نشیبی دارد
“شخص” آزادترین برده‌ی تاریخ تویی
این جهان شاعر جذاب و عجیبی دارد!
۱۹ اسفند ۲:۱۵ بامداد
 

اسفند ۸۶

شب است و در دل من صحبت بهاران است

شب است و جوشش شعرم برای یاران است
شب است و زمزمه‌های غریبه می‌شنوم
گمان کنم که ندایش نوید باران است
مشو مشو تو دل من دوباره از دستم
که یار باز به دشت سفر خرامان است
برو برو تو نگارم نمان دگر پیشم
جزای ماندن با عشق، سنگساران است
شنید “شخص” ز هر سو ندای پر مهرت
گمان کنم که غمت همچو کوهساران است…
۱۸ اسفند ۱۲ شب…
—–
بیا بیا تو مرا با خودت ببر سویی
اگر ز مهر و وفا برده‌ای کمی بویی
بیا ببوس لبم را، تو ای بهار امید
که تیر خورده‌ام از یک کمان ـ ابرویی
نشین تو یک سحری رو‌ به روی آیینه
تمام مشکل من بین، به سحر و جادویی
نشین به قایق مهر و بیا به سوی دلم
به سیل اشک خروشان بزن تو پارویی
چه بد چو مرد بیافتد چنین به بستر مرگ
تمام، زنده بماند، که بیندت رویی
گمان کنم که بیایی کنار بالینم
به اخم و طعنه و با بانگ خویشتن گویی
بیامدم به کنارت عزیز ناله مکن
نه از برای ملامت که بهر دلجویی…
۱۸ اسفند ماه ۱۲:۳۰
———————-
چه خوش است مهربانا که تو را عزیز دارم
دل سرخ زیر پایت، مژه ژاله‌ریز دارم
به چه کوشی ای طبیبم که مرا دوا نمایی
منگر به درد و بنگر که چه سان مریض‌دارم…
۱۸ اسفند ۱ بامداد!

 

تیر ماه ۸۷

ه چشمانم یکی اشک و یکی خون
که داند درد من را غیر مجنون؟
که چون من آتشی در سینه دارد؟
چه کس باشد چو من غمگین و محزون؟

ز بس اشکم شده از دیده جاری
ز بس خواندم ز عشقش چون قناری
توان دیدن و خواندن ندارم
امان از درد هجر و بی‌قراری

شبان تا صبحدم از غصه بیدار
به هنگام سحر افسرده بیمار
سرودی آید از حس بر زبانم
زنم فریاد بس کن دیگر آزار

سکوتی بعد از آن حاکم به جانم
رود تیغی به مغز استخوانم
روم از هوش و دانی روز و حالم
بود نام تو بی‌شک بر زبانم

به یک شب آمدی ناگه کنارم
تو پرسیدی چه اندر سینه دارم
تو کردی مهربان، اصرار و اصرار
بیافزودی کمی هم بر فشارم

شکستی عاقبت انکار من را
بدیدی بخشی از افکار من را
تو را دانم که دردی آمدت پیش
بتر کردی گمانم کار من را

ببخشایم گر آزارت نمودم
ببخشایم که بر رنجت فزودم
ببخشایم که حالی زار دارم
ببخشایم، که راهی نو گشودم…


————
او را چو بر شب و روزم نظاره نیست
گویی که در شب بی‌مه، ستاره نیست
از غصه آن چنان دل من تنگ می‌شود
کان را امید به بهبود و چاره نیست
ای دوست دیده‌ای تو کسی را به گاه مرگ؟
او را که احتمال حیات دوباره نیست؟!
بینی که ناشکیب، بس افسوس می‌خورد
در وصف حال او، تو بگو یک گزاره نیست
دیدم یکی به چشم در زمان دور
گفتا که عشق، صحبت عقل و شماره نیست!
در زیر لب مدام زمزمه می‌کرد و می‌سرود
“در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست”!
—————–
چه حسن بودن با مردم فرو‌مایه
گشودن پر و بال و فکندن سایه
چه لطف دادن درس محبت و انصاف
به بچه مدرسه‌ای‌ها، به ما، به همسایه
که داد پاسخ مهرت به جور و ظلم و جفا
به جز کسی که بود پست و رذل و بی‌مایه
شکست پشت من از آن‌چه دیدم و خواندم
نداند آن‌که دنی بود، قدر سرمایه
غزل نه بهر سخن گفتن از پستی‌ است
چگونه شکوه کنم از بدی به آرایه …
 
ای ماه رو که تو را تاج ِ خور۱ هست

در تو دو‌صد نشان ز بهشت و ز حور هست
در چشم، هم اثر از بحر و هم سما
بر سر هم آبشار طلا‌رنگ ِ نور هست
در آن صدا که کند شور‌ها به پا
پژواک شادمانی و قدری غرور هست
کلکم۲ به دست و دلم جای دیگر است
آری سحر نویدبخش دل سوت و کور هست
باشد که بینمت آخر کنار خویش
فعلا سعادتم از راه دور هست!
«شخص» آشناست با سخن عشق، دلبرا
در آتش است و ورا۳ دل، صبور هست…
۱- خور: خورشید
۲- کلک: قلم (مجازا قلم و گرنه که نی تو خالی را می‌گویند).
۳- ورا: او را

 
ای ماه رو که تو را تاج ِ خور۱ هست

در تو دو‌صد نشان ز بهشت و ز حور هست
در چشم، هم اثر از بحر و هم سما
بر سر هم آبشار طلا‌رنگ ِ نور هست
در آن صدا که کند شور‌ها به پا
پژواک شادمانی و قدری غرور هست
کلکم۲ به دست و دلم جای دیگر است
آری سحر نویدبخش دل سوت و کور هست
باشد که بینمت آخر کنار خویش
فعلا سعادتم از راه دور هست!
«شخص» آشناست با سخن عشق، دلبرا
در آتش است و ورا۳ دل، صبور هست…
۱- خور: خورشید
۲- کلک: قلم (مجازا قلم و گرنه که نی تو خالی را می‌گویند).
۳- ورا: او را