I found this poem and enjoyed reading it. I was reading about averaging the noise caused by the environment out in a quantum system and read this poem in my break. So the part that reads “the Sufis spin to find God”,  just clicked!

I am awake in a warmness

From being next to you

As seasons change

A very subtle action in the desert

 

I know why the Sufis spin

To find God

Ordinary consciousness gets lost

In the details of our life

 

I see the image of the pearl

Starting out as an irritation

Incubating under water for years

A beauty unmatched by just waiting

 

I at this season of life

Am learning how to wait

Touching a force beyond my control

A movement to open

 

W. McCaffrey

 

Creativity Inc. 1

For all the care you put into artistry, visual polish frequently doesn’t matter if you are getting the story right.

Creativity Inc.

By: Ed Catmull

 

Python code to find the angles between two planes in a molecule.

Python code to find the angles between two planes in a molecule.

Enter the coordinates of the atoms that are making the plane.

Download: angle_plane.py

 

Python: Simple codes 1

I  want to add all the digits in a positive integer. I will write a function in python that would automatically do this for me.

Let’s tame the python!

Easy way:

I will tell my function to take a number make it a string, then read each member of the string , make them an integer and finally add them up.

def add_digit(x):
    summation=0
    y=str(x)
    for i in range(len(y)):
        summation+=int(y[i])

    return summation

That will do the job for positive numbers.

Now the more challenging way:

Interesting way:

def digit_sum(x):
    y=x
    summ=0
    while y//10 !=0:
        summ+=y%10
        y=y//10
    summ+=y
    return summ

We are telling python to add the modulo of y divided by 10 (the right most number) to the variable summ.

Then floor divide (//) y by 10 . This will remove the right most number.

The while loop will make sure that this is going to stop at the final number.

 

Better way of doing it? Share in the comments 😀

Enjoy!

PS:

This is an awesome way to do it!

def digit_sum(x):
    if x==0:
        return 0
    else:
        summ=0
        summ=x%10+digit_sum(x//10)
        return summ

Thanks to Homayoun!

 

Night sky

The night sky always excites me. Sometimes it brings a nostalgic moment, where I remember a lot of good memories with my friends, travelling into central deserts of Iran or hiking all the way up to mountain peaks with binoculars and telescopes to gaze at stars and galaxies.

Tonight, I was thinking about people whom lived couple of thousands (perhaps even more) years ago. People whom were lucky enough to stare at a night sky without any light pollution. Then their creativity bird would open its wings and they travelled in the unfathomable universe and listened carefully to the story of the nature (Heavens!).

Look up my friends, what we see is a plain and lackluster darkness with an aeroplane flying every now and then, but below is what they were seeing. Maybe, rather than looking at the shiny screens, we need to rediscover the sky and gaze at the shiny celestial objects.

Scottsdale Sky.
Scottsdale Sky.
 

به یاد محمد رضا لطفی

مدتی می‌شود که دست به قلم نبرده‌ام و این‌جا حسابی گرد و خاک گرفته است. اما نمی‌شد بی‌تفاوت بگذرم از محمد‌رضا لطفی. از دست لطفی گله دارم و داریم از آن‌چه در سال‌های آخر کرد ولی اکنون که فقط سه سال است از ایران دورم می‌توانم ذره‌ای درک کنم که چه بر سرش آمد که چنین کرد

بگذریم.. لطفی بی‌گمان کسی است که بیش از بقیه‌ی تارنوازان مضراب‌هایش را می‌فهمم. یعنی وقتی می‌نشیند درددل می‌کند، گویی روایت درد مشترک می‌کند و بیش از بقیه‌ی نوازندگان حسش را در می‌فهمم.

به نظرم کمتر کسی به خوبی لطفی جواب آواز را نمی‌دهد… عشق داند به وضوح نشان می‌دهد که جواب آواز را که درست بدهی می‌توانی خواننده را به انتهای هنرش برسانی… من آواز خواندن لطفی را هم می‌فهمم و حتی دوست دارم و سه تار نوازی شلوغش را

دلم تنگ است و افسوس می‌خورم از این که غریبانه می‌میرند هنرمندانه سرزمینم.

قطعه‌ای که برایتان از لطفی می‌گذارم، یک محفل خصوصی است در بیات اصفهان…جانسوز است و عاطفه در آن موج می‌زند… گویی لطفی با خودش خلوت کرده و ما بی‌ان‌که بداند نشسته‌ایم به تماشا و نیوش می‌کنیم آوای درونش را

سایه درباره‌ی این بیات اصفهان می‌گوید که نمی‌تواند تا آخرش گوش دهد و می گوید که به لطفی گفته چه مرگته! چرا این‌طور ساز زدی

جالب این‌که در پایانش لطفی می‌گوید

ببخشید

لینک به اثر

 

زمستان

دست به دامن نوشتن می‌شوم تا قدم بزنم به سرای آشنایی. و دلتنگی آغازیست بر پایان سال، در آن‌ لحظه که می‌شماری و با خودت می‌گویی و این چهارمین بهار دوری است.

لطفی، پرواز عشقش را می‌نوازد و باد می‌وزد و من بی‌آن‌که شمیم باد نورزی را ببویم، عاشقانه پرواز می‌کنم از این غربت به آن وطن که در آن دلم غریب بود. دلم سفر می‌خواهد. سفر با یارانی موافق، که نگاهی به یکدیگر می‌انداختیم و می‌خندیدم، که گفتگومان از سر دل بود و محتاج صدا نبود گاهی.

دلم خیابانگردی تهران قدیم را می‌خواهد. آن‌جا که با ک. قدم می‌زدیم و راه می‌افتادیم تا خودنویسی بیابیم درخور برای استاد.

خنک نسیمی می‌وزد و مرا هوایی می‌کند که دوباره نیمه شبی صعود کنیم به قله و کمی مانده به ایستگاه پنج برف‌ها را کنار بزنیم و چوب‌های خشکی را که به همراه آورده‌ایم، آتش بزنیم و در سکوت دلمان برای وطنمان بسوزد و بعد بی‌خیال نابه‌سامانی شویم و لبخندی بزنیم و دور هم دوستی را معنی کنیم. کجاست یار عزیز… کجاست هم‌مسیر من؟ کجاست دوست من؟

ک.، زهرخندمان دردناک است آن‌گاه که به تماشا می‌نشینیم و نظاره می‌کنیم اضمحلال <من> را. آن‌جا که پر پروازمان را قوت رفتن به آسمان آرزو نیست. آن‌گاه که فراموش می‌کنیم خود را. برادر قیمت آزادی زیاد بود. از قفس رها شدیم ولی بال و پری برایمان نمانده بود انگار. شدیم آن طوطی هندی بازرگان… این بار بی‌قفس…ولی جداافتاده از هم و دور افتاده از خویش.

مخالف بزن لطفی دلم مویه می‌خواهد.

 

از نامه‌ها و ترانه‌های گمشده

سکوت را گم کرده‌ام و در میانش آوازم را. آوازی که باور خویش را، بر مهر گره زدم و عاشقانه نغمه‌ی بهار سردادم اگر چه خشکیده درختی بودم، طعم زمستان چشیده.

گیلاسی می‌خواهم که بیاویزم بر پشت گوش‌هایت و آرام نوازشت کنم بانو و بگویم…

دیگر حتی یادم نیست که چه می‌خواستم بگویم، که اضمحلالم را نظاره می‌کند روحم… روحی که جسمم را تنها گذاشت و من نفس کشیدم و از این سو به آن سو رفتم و لبخند زدم به هر غریبه‌ای، که من خسته بودم از نهنگ ۵۲ هرتزی بودن. من خسته بودم از این آواز خواندن‌هایی که هیچ‌کس نشنیدشان.

دروغ چرا… گاهی غریبه‌ای در میان دریای زندگانیم پیدا می‌شد و نگاه می‌کرد که من تلاش می‌کنم که حرف بزنم… دوست داشتم به زبان آدمیزاد با شما حرف بزنم اما کس را تاب دیوانگی این دل شیدا نبود. شیدایی‌هایم را برای تو آورده‌ام بانو. برای تو که اگر صدایم را هم نمی‌شنیدی از هزاران سو آن طرف‌تر اشکم را با چرخش قلمی از گوشه‌ی چشمم پاک کردی و آرام از من پرسیدی: کی اشکاتو پاک می‌کنه… شبا که غصه داری؟

تلخی نوشته‌ام را باور کن بانو… من شعر گمشده‌ام.

 

واپسین سال پیش از سی‌سالگی- بخش سوم

مارس

ماه مارس رسیده و هوا عالی است. و بوی عطر بهارنارنج را همه جا می‌شود استشمام کرد. و در این ماه بود که رابطه‌ ما علنی شد و به قول فرنگی‌های نسل جدید، فیس‌بوک- رسمی (!) شد. و این خود سرآغاز حاشیه‌هایی بود. حاشیه‌هایی که تعدادی از آن‌ها قابل پیش‌بینی بود.

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن!

بخت دیدن یکی از بهترین دوستانم را داشتم که از دستش دادم. پ. عزیز سری به آمریکا زد و تقریبا قرار و مدارهای دیدار را گذاشته بودیم، اما آن‌قدر داستان از آریزونا نشینان برای ما درست شد که کار از دست رفت! و این دیدار فراهم نشد. نمی‌دانم که آیا مرا بخشیده‌ای یا نه. و نمی‌دانم که دیگر تو را خواهم دید یا نه. اما احتمالا تا پایان زندگی به آن ۳ روز فکر خواهم کرد….

aMUSEd

28995_10151364027323733_144275526_n

ماه مارس همه‌اش البته این‌گونه نبود. گروه میوز (Muse) سری به فینکس زدند و من هم رفتم کنسرتشان. یکی از کنسرت‌های پرشور و خوش آب و رنگی بود که رفتم. البته گروه میوز به این که برای اجراهایشان هزینه می‌کنند معروفند. آخرین آلبومشون رو اجرا کردند به اضافه‌ی چند تا از آهنگ‌های معروفشون مثل استارلایت. این کنسرت با این‌که هم انی تو سالن حاضر بود و هم من و همه خیلی دیگه از دوستانم اما من جدا از همه بودم و تمام کنسرت رو ایستاده دنبال کردم. البته که در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

سال نو هم قصه‌ای داشت. من خانه‌ی انی بودم و تقریبا تمام گله‌ی دوستان ایرانی خانه ما! نشستیم کمی و در مورد سال نو و سال تحویل و این‌که سال‌های پیشین را چگونه گذرانده بودم صحبت کردیم و من خوابیدم و انی سر سال تحویل مرا بیدار کرد و من مطابق خیلی دیگر از سال‌ها در ایران، با خیال راحت گرفتم خوابیدم . آخر قصه‌ی سال نو برای من این است که کنار مادر و پدر و برادرانم نیستم. انتخاب است دیگر، هزینه دارد. البته این هزینه دادن، درد هم دارد.

.

 

واپسین سال پیش از ۳۰ سالگی – قسمت دوم

فوریه:

ولنتاین مبارک!

آن‌چه هر روز بیشتر می‌شود مهر است اما رابطه فراز و نشیب دارد. دو هفته مانده تا روز ولنتاین و من در فکر این‌که چه ترکیبی می‌تواند مناسب باشد. عجله‌ای برای علنی کردن رابطه در بین دوستان ایرانی ندارم. آن‌ها که باید می‌دانند. بسیاری از دوستانم گمانشان بر عمر همچو گل است برای این رابطه و حق هم دارند، چرا که گذشته غالبا چراغ راه آینده است! اما من مدهوشم. به ندرت در زندگیم کسی بوده که این‌قدر سریع بشناسدم. مستقیم به روحم نگاه کند و از آن سوال کند. بی‌شک نخستین گام رسیدن به یقین شک است و تردید‌ها گاهی سایه می‌اندازند. من به تفاوت سن و فرهنگ و زبان می‌اندیشم و کمی برای همگی‌شان نگرانم، اما مهر به آتش درون پیوند می‌دهد و پل می‌شود تمام تفاوت‌ها را.

روز عشاق هم می‌آید و به خوبی می‌گذرد و زندگی هم‌چنان ادامه دارد. شناخت من از فرهنگ و زبان آمریکایی و اخلاق و ریزه‌کاری‌های رابطه کمی بیشتر می‌شود. گاهی گند هم می‌زنم البته! همچنان ز. کمک‌حال من است.

دیدار با بزرگان

فردای ولنتاین است با آنی می‌رویم کوه و من بلافاصله دوان دوان می‌روم تا به دیدار مارک رتنر (شیمی‌فیزیک‌دان) بزرگ بروم. دوست استاد راهنمای من است و برای ارایه‌ی سمینار به دانشگاه ما آمده. دانشگاه پر از شکوفه است و با هم کمی قدم می‌زنیم و سپس می‌رویم برای ناهار. کمی خاطره می‌گوید و مقداری هم سوال جواب می‌کنیم از باب تحقیق من. مرا پند می‌دهد که:

 مسئله را به سواد خودت تقلیل نده. همیشه نگاه کن برای حل مسئله‌ات چه چیزی لازم داری و اول آن را یاد بگیر و به موازاتش مسئله‌ات را حل کن.

ادامه دارد…